شعری زیبا از استاد علیرضا اذر

نقش یک مردِ مرده در فالت

توی فنجان ِ مانده بر میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه ات را دوباره میریزم

زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیرو روی رودررو

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره های تو درتو

چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد تاوان اشتباه ات باش

آخرین اشتباه من بودم

ادامه نوشته

آرزوهایت رو یک جا یادداشت کن

و یکی یکی از خدا بخواه

خدا یادش نمیرود اما تو یادت میرود که

چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود

 

حرف نگفته

حرفهای دلم راهرگزکسی نفهمید...,

فقط روزی مورچه هاخواهند فهمید,,

روزی که در زیرخاک گلویم راباتاراج میبرند

شوخى

عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد!
زیبا بود امّا شوخی بود! 
حالا...... تو بی تقصیری! خدای تو هم بی تقصیر است! 
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم...
!تمام این تنهایی تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است.....

مواظب باش...

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/delkhor.matalebeziba.ir.jpg


همیشه، مراقب حرف هایی
که میزنی باش !
مخصوصا وقتی
عصبی یا دلخور هستی ...
بعضی کلمات همچو تَرکِشی می ماند
که کنارِ قلب می نشیند
نمی کُشد !
ولی، تا آخر عمر عذاب می دهد ...

زندگی...

 
زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از خاطره هاست

چند برگی را تو ورق خواهی زد

ما بقی را قسمت

تنهایی

آرزوهایت رو یک جا یادداشت کن

و یکی یکی از خدا بخواه

خدا یادش نمیرود اما تو یادت میرود که

چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود

 

 

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/tanhaie.matalebeziba.ir.jpg

بخند و شاد باش.....

بخـنــد  هــرچـنــد  غـمـگینــی

   بـبخــش  هــرچـنـد   مـسکینـــی

 فـرامـوش کــن هــرچـنــد    دلــگیــــری

زیستــن اینــگــونـــه زیـبـاسـت   ...

 بخنـــد  ببخــش و فرامـوش کـــن

  هــرچـنــد میدانم ...  آســـان نــیســـت.

 

سادگی

همیـــــشه ســــــــــاده بـــــودم ...

ســــــــــاده ســـــلام ڪـــــردم ...

ســــــــــاده دل دادم ...

ســــــــــاده محبت ڪـــــردم ...

ســــــــــاده بـــــاور ڪـــــردم ...

ســــــــــاده چشــــــم گفتم ...

ســــــــــاده وابستـــــه شـــــدم ...

امــــــــــا ســــــــــخت دلــــــــــم را شڪستند ... !

خیـــــلے ســــــــــخت ... !

ڪــــــــــاش انقـــــدر ســــــــــاده نبـــــودم ...

خواب...

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :

زندگی چه می گوید؟

جواب را در اتاقم پیدا کردم،

سقف گفت : اهداف بلند داشته باش!

پنجره گفت : دنیا را بنگر!

ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است!

آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!

تقویم گفت : به روز باش!

در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن!

زمین گفت : با فروتنی نیایش کن!

و در آخر، تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب.

افسون زندگی

 در بیکرانه زندگی دو چیز است که افسونم می کند :

 آبی آسمان که می بینم و میدانم که نیست

و

 خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.

هنوز هستی؟


به کمالِ عجز گفتم، که به لب رسید جانم

به غرور و ناز گفتی: تو مگر هنوز هستی؟!


متن کامل در ادامه مطلب
ادامه نوشته

بی بازگشت


اگر کسی مرا خواست، 
بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند.
و اگر اصــرار کرد،
 بگوییـد برای دیدنِ طوفان‌ها رفــته است!
و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید:
رفته است،
تا دیگر بازنگردد...!

پنجره

حال این خانه

 گرفته است

کاش با پنجره ها

بی پرده بودی


فراموشی........

مانده‌ام

چگونه تو را فراموش كنم

اگر تو را فراموش كنم

باید سال‌هایی را نیز كه با تو بوده‌ام

فراموش كنم

دریا را فراموش كنم

و كافه‌های غروب را

باران را

اسب‌ها و جاده‌ها را

باید دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش كنم

تو با همه‌ چیز درآمیخته‌ای!

یه وقتایی


ﯾه ﻭﻗﺘﺂیی ،

ﯾه ﺟﺂﻫﺎیی ،

ﯾه ﺣﺮﻓﺂیی ،

ﭼﻨﺎﻥ ﺁﺗﯿﺸﺘــ ﻣﯿﺰنه

ﮐﮧ ﺩﻭﺳﺘـ ﺩﺍﺭی ﻓﺮﯾــﺎﺩ ﺑﺰنی،

ﻭلی ﻧﻤﯿﺘﻮنی !!

ﺩﻭﺳﺘــ ﺩﺍﺭیﺍﺷﮑــ ﺑﺮﯾﺰی ،

ﻭلی ﻧﻤﯿﺘﻮنی !!

ﺣتی ﺩﯾﮕه ﻧﻔس ﮐﺸﯿﺪنم ﺑﺮﺍﺗــ ﺳﺨﺘــ

ﻣﯿﺸه !!

ﺗﻤﺎم ﻭﺟﻮﺩﺗــ ﻣﯿﺸه ﺑﻐضی ﮐه

ﻧﻤﯿﺘﺮﮐﮧ ...

ﺑﮧ ﺍﯾن ﻣﯿگن

ﺩﺭﺩ بی ﺩﺭﻣﻮﻥ

چشم من :'(

چشـــم من بیــــا مــــنو یــــــــاری بکـــن                        گونه هام خشـــکیده شـــد کـاری بکن

غــــیر گــــریه مگه کاری می شـه کـــرد                       کــــاری از مــــا نمــــیاد زاری بکـــن
 
اونـــکه رفته دیــگه هیـــــچ وقت نمـــیاد                       تا قیــــــامت دل مــن گـــریه میــــخواد

 
هــــــــر چی دریــــا رو زمین داره خـــــدا                       بـــا تــــموم ابــــــــــــرای آسمـــــــونا
 

کاشــــکی می داد همه رو به چــشم مــن                       تا چشــــام بــه حـال من گــــریه کــنن

اونـــکه رفته دیــگه هیــــچ وقت نمـــیاد                        تا قیــــــــامت دل مــن گــــریه میـخواد

قصــــــه ی گذشـــــته های خــــــوب مــن                       خیلی زود مثل یه خواب تـــموم شــدن

حــــــالا باید ســـــر رو زانـــــوم بـــــذارم                        تا قیــــــــامت اشک حسرت ببــــــارم

دل هیشـــــکی مـــثل من غـــــــم نـــــداره                        مثـــــل مــن غــــربت و مـاتم نــــداره

حــــــالا کـــــه گـــــریــــه دوای دردمـــــه                       چـرا چشمام اشکــــشو کــــــم مــــیاره

اونـــکه رفته دیــگه هیــــچ وقت نمــــیاد                        تا قیـــــامت دل مــن گریـــه میخــــواد

خورشــــــید روشــــــن مـــا رو دزدیــــدن                       روی اون ابرای سهـــمگین کشیــــدن

همــــه جـــــا  رنــگ  ســــــیاه ماتـــــــمه                       فــــــرصت مونــــدنمون خیلـی کمــــه

ســـــرنوشت چــشاش کــوره نمـی بیــنـــه                       زخم خنجـــرش می مونه رو ســــینه

لب بسـته ، سینــــه ی غـــــرق به خــــون                      قصــــــــــــه ی غـــــربت آدم همیــــنه

اونـــکه رفته دیــگه هیــــچ وقت نمــــــیاد                      تا قیـــــامت دل مــن گریـــه میخـــــواد

جامانده


گفته بودم؛

فراموشی زمان می‌خواهد..

اشتباه بود

فراموشی زمان نمی‌خواهد

فراموشی دل می‌خواست

که آن هم پیش تو ماند

ای رفته ز دل


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم...

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم..


باد برد


شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

اشک چشم

من

چیزی از عشق مان

به کسی نگفته ام

آنها تو را

هنگامی که در اشک هایِ چشمم

تن می شسته ای،

دیده اند!

 


ازدحام خیابان

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بــعد بیایـم و با عصـایی در دســت،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی و مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری

و از ازدحام خیابان عبـورم دهی...!

دلم گرفته ای دوست...

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟

 

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من


"نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من"

 

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من


نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من


ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟


ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...

 


نادانی

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می‌آموزد.

امّا تو نرو،

بگُذار من، نادان بمانم!

نشانی....


  • نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

  • ...........

     به محض اینکه احساس کردین غرورتون بازیچه کسی شده، کوله بار آرزوهاتونو بردارین و بزنین به چاک! داغ زانو

    زدنتون رو به دل هر کی که با غرورتون بازی می کنه بزارین.....

    گاهی

     گاهی وقتی کسی از زندگیتان می رود دارد به شما لطف می کند؛ او فضایی خالی

     

    به جا میگذارد برای کسی که لیـــــــاقــــــت آنجا بودن را داشته باشد…...

    من و تو


    من و تو شباهت های متفاوتی باهم داریم:

     

    هر دو شکستیم؛ تو قلب مرا، من غرورم را

     

    هر دو رقصیدیم؛ تو با دیگری، من با سازهای تو

     

    هر دو بازی کردیم؛ تو با من، من با سرنوشتم

     

    و در آخر هر دو پی بردیم

     

    تو به “حماقت” من، من به “پست” بودن تو

     

    آری، این شباهت های متفاوت هر روز آشکارتر میشود

    ......

      این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم...همانند توست مرا ” دوست ندارد ”...احساس ندارد! اما هر چه هست ” دل شکستن ” بلد نیست.......


    نویسنده: pure love

    یه قصه جالب

    در ادامه مطلب


    نویسنده:pure love

    ادامه نوشته

    همیشه


    همیشه یادمون باشه که نگفته ها رو میتونیم بگیم اما گفته ها رو نمى تونیم پس بگیریم 


    نویسنده: pure Love

    وای.....


    وای به حال من وای به حال من آخرم منو تنها گذاشت موقع رفتن یکم دلهوره داشت نه به خاطر

     جدایی نه به خاطر جدایی از این میترسید نکونه که دیر برسه پیش یار جدیدش آخرم تیرشو تو

     چشمامی من هدف گرفت آخرم ظهرش توی رگ های من جریان گرفت آخرم خارشو توی

     دستای من فرو میکرد آخرم داغشو روی دل من گذاشت و رفت آخرم حسر یک روز خوب

     توی زندگیم گذاشتو رفت آخرم با غریبه دیدمش البته نه واسه اون واسه من غریبه بود واسه اون

     یاره تازه بود .

    نویسنده : pure Love