این است مادر
وقتی رسیدم از شدت بارون خیس بودم
برادرم گفت: "چرا یه چتر با خودت نمی بری" ؟
خواهرم گفت: "چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد" ؟
بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟
اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت:
بارون نادون...
این است مادر
برادرم گفت: "چرا یه چتر با خودت نمی بری" ؟
خواهرم گفت: "چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد" ؟
بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟
اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت:
بارون نادون...
این است مادر
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ ساعت 20:39 توسط رهگذر
|
دوستی به نسیه
هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟
گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند.
گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟
گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.
گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند.
گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟
گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ ساعت 20:38 توسط رهگذر
|
برادری به تعداد نیست ، به وفاداری است
برادری به
تعداد نیست ، به وفاداری است
یوسف یازده برادر داشت وحسین ، تنها عباس (ع)
را
با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد
ولی
یا حسین گفتن
کجا و با حسین بودن کجا
ایام سوگواری
تسلیت باد
التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:59 توسط رهگذر
|
خالی بندی پسرا از خاطرات سربازی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:54 توسط رهگذر
|
خدا
دانشجویی
به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلماً شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلماً شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ ساعت 10:41 توسط رهگذر
|
تو چه کردی؟
گنجشکی با عجله و تمام توان
به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب
می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و
این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد
: زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ
میدم : هر آنچه از من بر می آمد !
دوستی نه در ازدحام روز
گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . .
.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ ساعت 13:53 توسط رهگذر
|





با سلام