عکس
عکسهای جالب





www.rahmat22.blogfa.com
از ما که گذشت
ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن
تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند . .
راستـش را بگو
نکند تو همان “این نیـز” هستی که همیشه می گذری . . . ؟
این جمله را هرگز فراموش نکن
“برای دوستت دارم بعضی ها مرسی هم زیاد است” .
حسین جان
نمیدانم که چگونه وصف کنم مظلوم بودنت را
نمیدانم از شجاعتت در میدان جنگ بگویم یا از تنها بودنت در مقابل خیمه ها
نمیدانم از بی وفایی کوفیان بگویم یا از جوشش خون در سجاده عشق
لیک خوب میدانم که اگر تو نبودی آزادگی - مردانگی - تن به ذلت ندادن - و ... شهادت معنا پیدا نمیکردند.
نکته روز ۱۱
امام علي ع فرمود : هيچ چيز در دنيا ارزش آن ندارد كه به خاطرش به ماتم
بنشيني و و هيچ چيز در دنيا لياقت آن نداردكه به خاطرش مستانه فرياد
شاديسر كني.
به تدبير خداوند ايمان بياوريم
غروب يک روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد.
زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد دختر کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکينگ دويد، ماشين را روشن کرد و به نزديک ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر کوچکش را بگيرد.
وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي که داشته کليد را داخل ماشين جا گذاشته است.
زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر مي شود. او جريان کليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعي کند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز کند.
زن سريع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: ولي من که بلد نيستم از اين استفاده کنم.
هوا داشت تاريک مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: خدايا کمکم کن!
در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي کهنه به سويش آمد. زن يک لحظه با ديدن قيافه مرد ترسيد و با خودش گفت: خداي بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت اين مرد…!
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديک شد و گفت: خانم، مشکلي پيش آمده؟
زن جواب داد: بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي کليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز کنم.
مرد از او پرسيد که آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز کرد!
زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: خدايا متشکرم!
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شريفي هستيد!
مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يک دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!!!
خدا براي کمک به زن يک دزد فرستاده بود، آن هم يک دزد حرفه اي!
زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فرداي آن روز حتما به ديدنش برود…
فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شرکت شد، فکرش را هم نمي کرد که روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.
نکته روز (۱۰)
امام علي ع فرمود : چنان برای آینده برنامه ریزی کن که گویی هرگز نمیمیری و چنان آماده مرگ باش که
گویی لحظه های آخر عمر را سپری می کنی
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن
.اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره
..چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن
.پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم
.مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم
.ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی
.جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم
!!نکته روز ( ۹ )
دنياي هر کس به وسعت فکر اوست
ای معلم
ای که الفبای زندگی را از سر چشمه نگاهت آموختم.
نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبت هایتان بنویسم . نمی دانم چگونه شما را توصیف کنم ، معلمی از جنس بلور ، آسمانی و مهربان ، چقدر زیبا واژه ها را آسمانی می کنید .
چگونه می توانم تمام لحظه هایی که چون سرو در مقابلم ایستادی و با شور عشقت مرا سیراب کردی جبران کنم جز اینکه بهترین درود ها و دعاهای خیرم را بدرقه راهت کنم.
بی انصافیست که تو را به شمع تشبیه کنم زیرا شمع را میسازند تا بسوزد اما تو میسوزی تا بسازی .
معلمی شغل نیست هنر است عشق ایثار و فداکاریست. معلم واستادعزیز جناب آقای دکتر فرهاد پور روز معلم را به شما تبریک می گویم و از زحماتتان تشکر میکنم . . .
شاگرد کوچک شما : رحمت
نکته روز ( ۸ )
اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله
نکنید، بد از آن دفاع کنید.............دکتر شریعتی
«ابر نيمه تمام» پس از عاشقي «تمام آسمان» مي شود!
پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را “ابر نيمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از “ابر نيمه تمام” پرسيد:” چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!”
پسر گفت:” هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!”
شيوانا گفت:” اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند. آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند.”
“ابرنيمه تمام” کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:” به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم.”
شيوانا تبسمي کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!”
دو هفته بعد “ابر نيمه تمام” نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند. هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود.” شيوانا تبسمي کرد و گفت:” اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!” پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:” حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر شکسته مي شود. آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!”
شيوانا تبسمي کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!”
پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:” هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و “ابر نيمه تمام” هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد.”
يک ماه بعد خبر رسيد که “ابر نيمه تمام” بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي “ابر نيمه تمام” پرداخت و گفت: ” اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است. جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!”
شيوانا تبسمي کرد و گفت:”ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه “ابر نيمه تمام” بگويد. از اين پس نام او “تمام آسمان” است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از “تمام آسمان” بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک “تمام آسمان ” برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.”
بهاری دیگر از راه رسید و آمدن سالی دیگر و بودنمان را به ارمغان آورد
امیدوارم سالی دیگر برای زندگیمان باشد نه سالی بر گذر عمرمان
چگونه با این انتظار به سر کنم زمانیکه هر لحظه ندیدنت چون عمری دشوار بر من می گذرد
ترسم آمدنت را ندیده رفته باشم ، یا باشم و لایق دیدارت نباشم
بی تو از این عمر چه حاصل ، هیچ نخواهم
دمی تورا دیدن را خواهم این همه عمر من باشد .
هرچند که قبولم ار نکنی باز دلخوش دارم به همان دم دیدن تو
همان دم ما را بس
یا مهدی ترسم که غم هجر تو و این انتظار طولانی عمرم را به سر کند ، که در این صورت دلخوش دارم که
من هم از منتظران تو بودم.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم رود از هر مژه چون سیل روانه
مهدی جان نمیدانم لیاقت آنرا دارم که خود را در قلمرو منتظران تو بنامم یا نه
نمیدانم که با آمدنت چه حالی میشم
نمیدانم که من هم ظهورت را شاهد خواهم بود یا نه
نمیدانم کی میایی
نمیدانم کی میای
ولی این را خوب میدانم که خواهی آمد چه من با شم و چه نباشم
اگر بودم میدانم که چطور در راه تو ترک جان و ترک مال و ترک سر کنم
و اگر نبودم دل خوش میروم که من هم از منتظران تو بودم
یا مهدی
نکته روز ۷
ترس با ناامیدی وشرم با محرومیت همراه است و فرصتها چون ابرها می گذرند پس فرصتهای نیک را غنیمت شمارید. امام علي ع
داستان ساندويچ فروش/انديشه هاي خود را شکل ببخشيد
مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود بياد. بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است. بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد.
فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادي عمومي شروع شده است.
نکته ها:
آنتوني رابينز مي گويد:«انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد و گرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.»
نکته روز ۶
بايد زياد مطالعه کنيد تا بدانيد که هيچ نمي دانيد. (مونت کيو)
انس بن مالك روايت مى كند:وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مى دارى، فرمود:حسن و حسين را، بارها رسول گرامى حسن و حسين را به سينه مى فشرد و آنان را مى بوييد و مى بوسيد.
ابو هريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است در عين حال اعتراف مى كند كه:رسول اكرم (ص) را ديدم كه حسن و حسين (ع) را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى ما مى آمد، وقتى به ما رسيد فرمود: هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.
عالى ترين، صميمى ترين و گوياترين رابطه ى معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را مى توان در اين جمله ى رسول گرامى اسلام (ص) خواند كه فرمود:حسين از من و من از حسينم.
گاهی وقتا آدما بدون تفکر قبلی دچار اشتباهاتی میشند که بعدا به اون میگن تجربه . به نظر من تجربه حاصل کاری است که بشه اونو جبران کرد اما وقتی که کار به جایی میرسه که نشه اشتباهاتمونو جبران کنیم تمام کارهایی را که انجام دادیم تموم اون اشتباهاتی رو که مرتکبشون شدیم و تموم ندانم کاریامونو که دیگه نمیتونیم جبران کنیم میزاریم پای تجربه یعنی اصلا بعضی وقتا فرصت اشتباه کردنو نداریم قربون خدا برم که که با تموم کرمش در توبه را همیشه به روی بندگان خطا کارش باز گذاشته و به اونا فرصت دوباره رو میده حتی تو آخرین لحظه ها.
نکته روز ۵
مردم بنده دنیایند دین را بر زبان دارند تا زندگیشان را بدان سامان دهند پس آنگاه که آزمایش فرا رسد دینداران اندک خواهند بود. امام حسین ع
اعیاد قربان و غدیر سپری شدند چه عارفانه است قربانی کردن حجاج در مکه مکرمه و چه زیباست یادآوری سخنان نبی اکرم و خاتم المرسلین در حجه الوداع . تاسوعا و عاشورای حسینی بار دیگر فرا رسید . خوشا به سعادت آنانیکه در طول سال از این عاشورا تا عاشورای بعدی همچنان در یاد امام شیعیان و فرزند فاتح خیبر همچنان سینه چاک می کنند و یاد شهید مظلوم نینوا را گرامی میدارند .
یا حسین مظلوم
نکته روز (۴)
وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر کار بيهوده اي است. (لارو شفوکو)
سلام به همه دوستان
امروز روز قشنگی بود روز دلتنگی ُ با دیروز کاری ندارم چون که گذشت خوب یا بدُ با فردا هم فعلا" کاری ندارم چون که هنوز
نیامده - ندیدمش تا قسمت چی باشه اما امروز هستم تو هم هستی پس باش.
داستان زيباي کوزه شکسته
در افسانه اي هندي آمده است که مردي هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهاي چوبي مي بست چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي خانه اش آب مي برد.
يکي از کوزه ها کهنه تر بود و ترک هاي کوچکي داشت. هربار که مرد مسير خانه اش را مي پيمود نصف آب کوزه مي ريخت.
مرد دو سال تمام همين کار را مي کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظيفه اي را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام مي دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط مي تواندنصف وظيفه اش را انجام دهد. هر چند مي دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پير آنقدر شرمنده بود که يک روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب بکشد تصميم گرفت با او حرف بزند : ” از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي که از من استفاده کرده اي فقط از نصف حجم من سود برده اي…فقط نصف تشنگي کساني را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده اي. ”
مرد خنديد و گفت: ” وقتي برمي گرديم با دقت به مسير نگاه کن. ”
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در يک سمت جاده…سمت خودش… گل ها و گياهان زيبايي روييده اند.
مرد گفت: ” مي بيني که طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر است؟ من هميشه مي دانستم که تو ترک داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده کنم. اين طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش کردم و تو هم هميشه و هر روز به آنها آب مي دادي. به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتي چطور مي توانستي اين کار را بکني؟“